وقایع اتفاقیه 7
بوهوم ..بوهوم...
روزی روزگاری در دیار ناکجا آباد گذر استادی به کلاسی افتاد که چنان از خود متشکر می نمودی که حد نداشت( جمعیت من.!! مردم من.!) شاطر والا مقامی که حتی در درج لوح های متحرکش لنگ می نمودی و چرتکه نوینی داشتی که با خروس هم تراز بودی
بگذریم
به وقت نشستن بر کرسی استادی و نمودن نطق،مریدان خیر خیر کتابت کردندی که مرا عظم بر آن شد که نسخه ای ز ایشان طلب نمایم و خجل ز آن که از بین مریدان من باشم که چرت می زدمدی و دیگران می نگاشتندی
چون کار به سوی فرجام می نمود مرا خبر ز آن دادند که مریدان را چه می شود.
گویا در تمرین جواب دهی به سوالات بلند پرواز دلمان،پیر مرشد کلاسمان،یگانه عقاب آسمان ایران،حکیم انصاری،کوشیدندی. ز همان سوالات معروفش که نقطه نقطه می بود .
ز من تعجب به غایت رسید که چگونه چنان باشد که مارا قوت نشستن نبود و این جماعت پس از تعلیم و تربیت جسم خویش ،از برای نقطه نقطه چنین کوشیدندی و عرق ز جبینشان سرازیر گشتندی.!!!
ز تعجب من دیگران شگفت نمودند و نعره ها کشیدند،چنان که صدای گربه را شباهت داشت.ز این فریادها یکی از دوستان جدید را این گونه تفکر آمد که شاید ایشان را سندروم فریاد گربه باشد که این چنین می نمایند
بنده حقیر پرده از اسرار کار برداشتم که رسم مکتب ما زین طریق باشد .او را سوال به ذهن رسید که چگونه مرشد مریدان را مدیریت کند! زمن پاسخی بر نیامد چرا که این نهایت مدیریت بود و چون این شاگرد را از اسرار کلاس های ماضی بی خبر می بود چنین شگفت در کارها مانده و انگشت به دهان کرده بود...
با وجود کوتاهی کلام امیدوارم خوشتون اومده باشه به هر حال اگه چنین نیس منتظر شماره بعدی وقایع اتفاقیه باشین که به همین زودی ها از راه میرسه حتی عکس هاشم گرفتن!!!!![]()
سوگند نامه پزشکی: